تبليغاتX
http://weblogtools.irhttp://weblogtools.irhttp://weblogtools.irhttp://weblogtools.irhttp://weblogtools.irhttp://weblogtools.ir
اتل متل توتوله اتل متل توتوله
اتل متل توتوله

دنیا چیزه بدیه











امروز تو شهر ما راه پیمایی بود .

منو  آجی و مامان هم رفتیم .

خسته شدیم حس میکنم دارم نصف میشم .

ولی خوب بود .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 9:38 PM توسط سانیا| |


آیا این درسته ؟؟

آیا درسته ما با عاشق شدن چشمامونو رو به همه ببندیم ؟

نه منظورم کاره بد نیست !!!!!

یعنی تو خیابون هم فقط نگاهمون به زمین باشه

یعنی اینقدر به خودمون بی اعتمادیم ؟؟؟؟

نه من که به این موضوع اعتقاد ندارم .

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 7:10 AM توسط سانیا| |


((درد دل گل هميشه عاشق ))

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب 

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما 

طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ 
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد 

 

 این شعر رو من از یه وبلاگ برداشم که اونم از جایی برداشته بود واسه همین منم اسم اون رو نمی نویسم چون اون هم ننوشته بود

نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 10:36 PM توسط سانیا| |


 

به تو نگم به کی بگم این روزا دارم میمیرم

اینقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمیگیرم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 7:33 AM توسط سانیا| |


 

واقعا چرا ما آدما باید بعضی وقتا یه کاریی رو انجام بدیم که روزی از اون کار پشیمون بشیم ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 10:6 PM توسط سانیا| |